سید محمد طه هاشمی سید محمد طه هاشمی ، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 15 روز سن داره

ستاره آسمون زندگی ما

این روزها رو دوست دارم

باز هم یه شب دیگه و به خواب رفتن معصومانه ات توی بغلم. چند دقیقه از خوابیدنت بیشتر نگذشته اما دلم برات تنگ شده. آروزی عسلی من! این روزها از دید همه و گاهی از دید خودم روزهای سختی هستند. روزهای بدون استراحت اما پر از عشق و هیجان و شادی کنار تو بودن. قشنگترین قطعه پازل زندگی من! لبخندهای معصومانه و نگاه پر از مهرت تمام دلتنگیامو پاک می کنه. با هر صدای ساده و قشنگت تمام ثانیه هام رنگی می شن! ازت ممنونم که اومدی و زندگی قشنگمونو قشنگتر کردی. با هر لحظه در کنار تو بودن مهر و هیجان و امیده که تمام وجودمونو پر می کنه. ...
6 مهر 1392

طه و طهورا در سفر به قم و جمکران

سلام پسر عزیزم روز جمعه تاریخ 91/7/7 همراه من و بابایی و دوستت طهورا خانم  و شاید هم در آینده همسر عزیزت و مامان و بابای طهورا رفتیم قم و جمکران که مثل همیشه شما ما رو شرمنده کردی و کل راه پسر خوبی بودی و لالا کردی. طهورا هم خیلی دختر خوبی بود و دوست داشت تو آوردن وسایل به ما کمک کنه .موقع نماز خوندن هم منو خاله ریحانه نوبتی شما رو بغل می کردیم.               ...
6 مهر 1392

ماجرای سربازی رفتن زندگی مامان و بابا

سلام پسر عزیزم منو ببخش مامانی که خیلی وقته نتونستم بیام و برات بنویسم آخه خودت که می دونی عزیز دلم، شما همه وقته منو به خودت اختصاص دادی منم دلم می خواد همش پیشت باشم و باهات بازی کنم گل پسرم. ولی امروز که شما در خواب ناز به سر می بری طبق معمول من حوصلم سر رفت و می خوام برات ماجرای سربازی رفتنت  رو تعریف کنم که لباس پوشیدی و می خوای بری سربازی الهی مامان فدات بشه خیی دوست دارم عاشقتم.   محمد طه به مامان و باباش گفت که می خوام در مورد قضیه مهمی با شما صحبت کنم.گفت که چون دیگه مردی شده می خواد زودتر بره سربازی چون این کاریه که بالاخره باید انجام بده   و با مخالفت شدید مامان و بابا روبرو شد مخصوصاً مامان .چ...
6 مهر 1392

محمد طه در مراسم شیر خوارگان حسینی

پسر گلم می دونم که کوتاهی کردم و خیلی دیر این پست رو گذاشتم معذرت می خوام نازدونه ی مامان.  شما در تاریخ 91/9/2 در مراسم شیر خوارگان حسینی امامزاده ابراهیم آمل شرکت کردی و کلی هم پسر خوبی بودی. ما آمل خونه ی عزیز جون بودیم، عمه جون ، ضحی و نفیسا (دخترای عمه) ما رو همراهی کردن. شما هم پسر خوبی بودی اصلاً اذیت نکردی فقط خیلی گرمت بود،راستی اونجا تو اون همه نوزاد اقای مداح شما رو تو بغلش گرفت و روضه حضرت علی اصغر خوند.   اینجا هم آقای مداح شما رو بغل کرده   ...
6 مهر 1392

چهار ماهگیت مبارک شازده

چهار ماهه که زیباترین فرشته بهشتی اومده توی کلبه عشق ما... چهار ماهه که از همیشه عاشقترم .... چهار ماهه که زیباترین لحظه ها و ثانیه های زندگیم رو سپری میکنم... چهار ماهه که تو با همه کوچکی ات بزرگترین شادی رو به قلب من و بابایی هدیه کردی... چهار ماهه که ............... واقعا دیگه نمیدونم چی بنویسم محمد طه  عزیزم باورم نمیشه که اینقدر زود گذشت.دیروز داشتم عکسهای روزای اولت رو نگاه میکردم یهو یه عالمه دلم گرفت که دیگه توی اون اندازه و سایز نمیبینمت و تو همینطور داری بزرگ و بزرگتر میشی... نمیدونم از بزرگ شدنت باید احساس شادی کنم یا افسوس بخورم ؟؟؟؟  عزیز مامان روز به روز داری شیرین تر میشی ...
6 مهر 1392

اولین عید غدیر؛ و عیدی دادن محمد طه

امسال عید غدیر مصادف با 13 آبان 1391اولین عید غدیری بود که محمد طه به همه عیدی داد. قربون اون دستای کوچولوت بشم مامانی.  محمد طه رفته بود ولایت بابایی تا به جمع بقیه سیدها بپیونده، خلاصه کلی هم سرش شلوغ بود حتی یادش می رفت که شیر بخوره کلی هم پسری خوبی بود و تا جایی که تونست به بقیه عیدی داد ولی آخر کار کلی گریه کرد و کلافه بود فکر کنم گرمت شده بود عشق من. راستی ستاره آسمونم چون اون روز سرت خیلی شلوغ بود به جز چند تا عکسی که عمو مجتبی ازت انداخت نتونستم عکس دیگه ای ازت بندازم این عکسها رو بعداً شما همکاری کردی و ما انداختیم. بقه عکس ها در ادامه مطلب          &nb...
6 مهر 1392

هاله ماه مامان پنج ماهگیت مبارک

به لطف خدا پسرم داره بزرگ میشه و خدا رو شكر مي كنم كه روز به روز شاهد این واقعیتم. قبل از هر چیز عذر خواهی می کنم که دیر به دیر پست می ذارم پسر گلم، آخه خودت که در جریان کارات هستی اصلاً دوست نداری که مامانی با کامپیوتر کار کنه تا مامان رو مشغول کار ببینی فوری گریه می کنی که بغلت کنم وقتی هم که بغلت می کنم با اشتیاق به سمت لب تاپ دست و پا می زنی دلت می خواد بذاریش توی دهنت و بخوریش. به همین خاطر سعی کردم عکس های چند پست رو باهم بذارم وروجکم.  پسر عزيز تر از جانم:  تاريخ یازدهم  آذر  پنح ماهه شدی من و شما و خاله رفتيم خانه بهداشت که خدا رو شکر همه چیز نرمال بود  و قرار شد از این به بعد خور...
6 مهر 1392

اولین مرواریدت درخشید عزیزم

  طه داره یه دندون        قند می خوره از قندون  فرشته ای مهربون          براش آورده دندون   الهی مامان قربونت بشه عزیزم در تاریخ 91/9/22 یعنی 5 ماه و 10 روزگیت مروارید قشنگت از توی صدف درآمد و شروع به درخشیدن کرد وای نمی تونم خوشحالیم رو توصیف کنم اینقدر ذوق کردم و دندون محمد طه رو نگا می کنم که نگو و نپرس ههههههههه اولین بار مامان زهره مرواریدت رو دید البته خودم قبلش دیده بودم ولی شک داشتم. زود به بابا زنگ زدم و گفتم که ستاره زندگیمون دندون درآورده بابا هم خیلی خوشحال شد. همون شب به افتخار دندون شما مامان بزرگ و بابابزرگ خونه ی خاله به ما به عنوان شی...
6 مهر 1392

شش ماهگيت مبارك

پسر عزيزم شش ماهه شدي گل مامان مباركت باشه  روز 10/10/٩١ رفتيم خانه بهداشت تاواكسن شش ماهگيت رو يك روز زودتر بزنيم كه خانه بهداشت قبول نكرد و گفت حتماً ‌بايد فردا بياري ما هم با كلي نااميدي برگشتيم و روز 11/10/91 دوباره رفتيم  و واكسن شما رو زديم كلي هم سرو صدا راه انداختي و گريه كردي من كه رفتم بيرون و مامان زهره شما رو برد داخل اتاق،‌شب اول يه كم بي تابي كردي ولي كلاً‌ شما پسر خوبي بودي با اين كه مرتب برات كمپرس گرم و سرد مي ذاشتم  ولي تا چند روز جاي واكسنت گوله شده بود با، بابا دوباره رفتيم خانه بهداشت كه خدا رو شكر مشكلي نداشتي قشنگترين کارهایی که در 6 ماهگیت انجام مي‌دي: الهی من ...
6 مهر 1392